من و تو

گل اومد و جیگر اومد و عسل اومد

 

   سلام سلام خاله بزغاله(هلن).

  بنده هلیا هستم بالاخره اومدم.میدونم دلتون

  واسم تنگیده بود از همه بیشتر هلنا.

  البته اون که 7 روز هفته رو 10 روزشو خونه ماست.

  پرو وووووو میاد و همه چیزمو بهم میریزهعصبانی

  غیبت طولانیه من بخاطر درسامه.البته اگر هلن بزاره

  با خیال راحت درس بخونم. این اولین هفته است

  که ما پیش هم نیستیم.شرش کمشیطان

  با خیال راحت اخر هفته رو تونستم درسامو بخونم.

  ولی خداییش بدجور بهش عادت کردم.هفته ای حداقل

  3 روز باید همدیگه رو ببینیم این واقعا بده.حالا الان میاد

  و اینو میخونه و پرو میشه.(پرو نشی ها هلن)

  راستی جاتون خالی 5شنبه هفته پیش رفتیم مزار

  شهدای گمنام.من و هلنا و نازنین یکی از دوستای من.

  باورتون نمیشه چه بلایی سرم اوردن.من هله و هوله

  خریده بودم و ولی اونا به من ندادن و من  فقط نگاشون

  میکردم ناراحت عذابم دادن

  منم یکدفعه پلاستیک رو از دستشون کشیدم و رفتم

  همه رو تنهایی توی جاده خاکی خوردم.

  هر چی دنبالم کردن به من نرسیدن.باورتون نمیشه

  ما سه تا,سینما بودیم.خوب کسی که مارو نمیشناخت

  ما هم ازاد بودیم انگار نه انگار که مردم هستن.ولی واقعا

  جاتون خالی بود.

  خوب من دیگه باید برم.کلی کار دارم.همتونو میسپارم

  به خدا.و اخر اینکه این وب بیشتر دست هلنه.

  ماچبامن حرف نزن

    

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱ ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ توسط هلیا و هلنا نظرات ()


سلامی 2باره بعد از مدتها غیبت

 

   سلام به همه

   خوبینننننننننننننن؟؟؟

   شرمنده دیگه 1مدت نبودیم بدجور درگیر مهمونا بودیم

   امسال واسه اولین بار مسافرت نرفتیم(هم من هم هلی)و کلی هم

   مهمون داشتیم اوه

   وای دیگه مردیم از خستگی . . .

   راستی ماجرای 4شنبه سوری رو بگمممممممممم:

   من و هلی و 2تا از دوستامون برنامه ریزی کردیم که شب 4شنبه سوری

   با هم بریم بیرون و رفتیم . . .

   اگه بدونید چقد شلوغ بووووووود

   6تا پسربودن شده بودن سر دسته

   کاربیت و نارنجک دستی و . . . میزدن نبودین که ببینین هورا

   ما کنار 2تا پسر وایستاده بودیم اونا هم جک بودن وفقط میخندوندن

   پسره قیافه نداشتا ولی یک کلاااااااااااااااااااااااسی میذاشت . . .

   خلاصه از ساعت 7 رفتیم تا ساعت 11 شب

   مامورا اخطار میدادن ولی کسی نبود که گوش بده

   ساعت 10 بود که مامورا دیگه اعصابشون به هم ریخته بود و یواش

   یواش اومدن توی جمعیت,ماشینای اتش نشانی هم از اون طرف

   اب میریختن رو ما و اتیشاااااااااااااا

   وای خنده بازاری بود همه مث موش اب کشیده شده بودیم قهقهه

   وقتی اب ماشینای اتش نشانی تموم شد رفتن عقب و همه مردم

   با سنگ و نارنجک دستی افتادن به جون مامورا شیطان

   ماهم از ترس اینکه یه وقت سنگی چیزی نخوره توسرمون رفتیم

   توی یه مغازه که درش باز بود.مرده بنده خدا اینقده مهربون بوووود

   کلی هوامونو داشت.فیلمی شده بودن وقتی سنگای بچه ها تموم

   شد 2باره مامورا ریختن رو سر ملت و اسپری فلفل میزدن تو 

   چششون و تا جایی که جون داشتن میزدنشون و مث گوسفند 

   مینداختنشون توی وانت و میبردن . . .

   اگه بدونید چه صحنه ی بدی بووووووووووووووووود

   دیگه داشت اشک ما 4تا در میومد اخه نیس که خیلی احساساتی 

   تشریف داریم نیشخند

   خلاصه بعد از این اتفاقا دیگه مردم خسته شدن و رفتن خونه هاشون

   و منم از ترس اینکه برم خونه بابیم دعوام کنه پاشدم رفتم خونه هلی

   اینا.خالم (مامی هلی) مرده بود از خنده بخاطر کارامون خنده

   ما تعریف میکردیم و اون فقط گوش میکرد

   اخه سالای پیش چنین اتفاقی نمی افتاد فقط مردم میومدن و یکی

   2 ساعت سر و صدا میکردن و میرفتن ولی امسال لج کرده بودن.سر

   و صداهاشون خیلی بیشتر بود و پسر 2خترا ریخته بودن وسط و

   میرقصیدن دلقک

   ما هم که بچه های مظلوم اصلا نرفتیم وسط چشمک

   بالاخره ساعت 4صبح خوابیدیم البته قبل از خواب 1خورده هلی رو

   اذیت کردم.دلم نمیاد وقتی پیششم کرم نریزم و جیغشو در نیارم.

   اینم از ماجرای 4شنبه سوری ما

   ساعت سال تحویلم که بنده خواب بودم یعنی لج کردم و بیدار نشدم

   اخه مامی و بابیم شب قبلش بدجور گیر داده بودن بهم

   13 بدر امسالم قراره با مامان بزرگم اینا بریم . . .

   البته اگه بارون بذاره . . . ناراحت فعلا که فقط داره میباره

   دعا کنید بارون سریع تر قطع شههههههههه خیال باطل

   خب دیگه فک نکنم حرفی مونده باشه

   نظر یادتون نره ماچ

   بابای ماچ

  

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٢ ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ توسط هلیا و هلنا نظرات ()


عیدتون مبارک

     سلاممممممممممم

     بروبچ عیدتون مبارک

    

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۸ ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط هلیا و هلنا نظرات ()


انتخابات

   سلامممممممممممم دوس جوناااااااا قلب

    چه خبر از انتخابات؟؟؟رای دادین؟؟؟

   اگه بدونین چه کارایی کردیم دیروز شیطان

    صبح که از خواب پاشدم زنگیدم به هلی و گفتم پاشه بیاد

    که بریم با هم رای بدیم.راستشو بخواین اولش نمیخواستم

    رای بدم ولی گفتم واسه مسخره بازی هم که شده پاشیم

    بریم سر صندوقای رای و به یکی رای بدیم نیشخند

    هلی اومد و باهم رفتیم . . .

    اینقدددددددددددددددددددده شلوغ بووووووووووود

    کلی تو صف وایستادیم تا نوبتمون شد . . .

    اول هلی شناسنامشو داد بعد من.رفتیم کنار لیست نماینده

    ها و مونده بودیم به کدومشون رای بدیم خنده

    من به هلی نگا می کردم هلی هم به من مژه حسابی گیج

    شده بودیم هیپنوتیزم

    من که اخرش اسم خودمو نوشتم هلی هم همه ی اسم

    و فامیلای نماینده ها رو با هم قاطی کرد و یه اسم وفامیل

    جدید دراورد و نوشت و رایشو انداخت توی صندوق مژه

    فیلمی بودیم اونجا.موقع برگشتنم رفتیم یه خورده خیابون

    کردی یا به قول یکی از دوستام متر کردن خیابونا و بعدش

    برگشتیم خونه . . .

    امروز که بیدار شدم بابیم گفت فلانی نماینده شده منم

    باکمال پر رویی گفتم من و هلی بهش رای دادیم ایول

    و یکم جنگولک بازی در اوردم که باورش شه هرچند اون

    منو بهتر از خودم میشناسه.میدونه وقتی من و هلی با

    هم جایی میریم هیچ کار مثبتی که به درد جامعه بخوره

    انجام نمیدیم قهقهه

    چه کنیم دیگه دست خودمون نیس از بچگی همینطوری

    بودیم نیشخند

    به هلی زنگیدم و خبر دادم که کی نماینده شده ظاهرا

    قراره امروز جشن بگیره و من هلی هم که پایه ی جشن

    رفتنیم قرار گذاشتیم که ساعت 5 پاشیم بریم جشن

    ببینیم چه خبره اونجا و یارو کی هست هورا

    قلب بابای تا اپ بعد قلب

    نظر یادتون نررررررررررررررررررررره

    ماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچ

   

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱۳ ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ توسط هلیا و هلنا نظرات ()


ماجرای شب ولنتاین مادوتا

   سلامممممممممممممممممممممممم بروبچ

   خوفییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییین؟؟؟نیشخند

   ولنتاین خوش گذشت؟؟؟چه کادوهایی گرفتین؟؟؟

   ما دوتا که کسی رو نداشتیم بهمون کادو بده گریه

   ولنتاین بدجور حوصله ی من و هلی سررفته بود و منم که طبق معمول خونه

   هلیشون بودم.جاتون خالی کلی اتاقشو کوبیدم و بهم ریختم شیطان

   خو دیگه از بحثمون خارج نمیشم داشتم میگفتم حوصلمون سرررفته بود

   و به سرمون زد که بریم بیرون بدوریممممممممممممممممم چشمک

   البته یه قصد دیگه ام داشتیم می خواستیم مچ دوستامونو بگیریم.

   خلاصه ساعت 5 بود که از خونه هلیشون در اومدیم و رفتیم خیابون اصلی

   اگه بدونید چه جمعیتی ریخته بودن بیرون تعجب

   همه هم دختر و پسر جوون . . .

   رفتیم یکم مغازه هارو دید زدیم و بعدش هلی گیر داد که بریم کافی شاپ

   قرار گذاشتیم که هرکس دنگ خودشو حساب کنه و رفتیم داخل و سفارش

   دادیم و نشستیم . . .

   بعد از کلی مسخره بازی در اوردن توی کافی شاپ هلی سریع پاشد و از

   کافی شاپ زد بیرون.من موندم و قبض . . . هیپنوتیزم

   حساب کردم و اومدم بیرون.میخواستم وقتی از کافی شاپ در اومدم هلی

   رو خفه کنم اما چنان قیافه ی این مظلومارو به خودش گرفته بود که دلم واسش

   کباب شد و دلم نیومد بهش چیزی بگم بغل

   بعدش رفتیم توی پارک نشستیم . . .

   سینما بود بخدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.من موندم این همه احساساتو ملت

   از کجا میارن سوال

   دختر و پسره نشسته بودن روی نیمکت و بعد از اینکه کادوهاشونو بهم دادن

   . . . بقیشو حدس بزنید دیگه ماچ و بغل و اگه ما نبودیم از این بیشترم

   پیش میرفتن.

   خلاصه نیم ساعت اونجا نشستیم و ادمای مختلف رفتن و اومدن و کادو دادن

   و گرفتن و بعد از کلی وقت گذرونی و اذیت کردن تیریپ لاوا توی پارک برگشتیم

   خونه هلیشون . . .

   تا صبح بیدار بودیم و فیلم هری پاترو نگاه میکردیم نیشخند

   خدایی خیلی فیلم باحالی بووووووووووووووووووووود . . .

   این بود ماجرای شب ولنتاین مادوتا

   ماچ بابای ماچ

   نظر یادتون نره

   قلب قلب قلب قلب قلب قلب قلب قلب قلب قلب قلب قلب قلب قلب قلب قلب قلب قلب قلب

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٥ ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ توسط هلیا و هلنا نظرات ()


ما اومدیممممممممممممممممممممممممم

   سلاممممممممممممممممم به همه دوستای گل

   خوبیننننننننننننننننننننننن؟؟؟

   شرمنده دیگه یه مدت نبودیم.

   جاتون خالییییییییییییی بعد از امتحانا من و هلنا باهم رفتیم مشهد

   واسه همتون دعا کردیم...

   ممنون بابت نظرای همتون ماچ

   از امشب میایم وب تک تکتون و تلافی این چند مدت رو در میاریم مژه

   راستی مث همیشه کلی هلنا رو حرص داد نیشخند

   حسابی حال کردیم این چند روز و خستگی امتحانا از تنمون در اومد.

   راستی امتحانامم خوب دادم خدا رو شکر تشویق

   هلنا:دانشگاه ازاده دیگه باید خوب بده نیشخندقهقهه

   بروبچ خوب شما بگید دانشجوی دانشگاه ازاده دیگهههههههههه

   خودتون تا تهشو بخونیدددددددددددددددد سوال

   راستی بچه ها واسه داداش ارشیام دعا کنید حالش خوب شه

   خب دیگه یه خورده ام من هلیا رو حرص دادم جیگرم خنک شد شیطان

   بازممممممممممممممممم ممنون که اومدین وبمون

   بابای تا اپ بعد ماچ ماچ ماچ

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱٧ ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ توسط هلیا و هلنا نظرات ()


ببخشید ولی جبران میکنم(هلنا)

   سلامممممممممممممممممم به همگی

   بچه ها واقعا مرسی از نظراتون و اینکه اومدین و به وبمون سر زدین

   این روزا بدجور درگیر امتحانامم مثلا قرار بود 28 دی تموم شه ولی

   برنامه عوض شد و افتاد واسه 3 بهمن کلافه

   دیگه دارم دیونه میشممممممممممممممم

   دوشنبه دیگه اخرین امتحانمه واسم دعا کنین

   راستی ببخشید که نتونستم تو این مدت بیام به وبتون سربزنم ولی

   قول میدم بعد از امتحانام جبران کنم چشمک

   هلیا هم درگیر امتحانای دانشگاهه واسه اونم دعا کنین

   هرچند دانشگاه ازاده (میکشه منو این پستو بخونه قهقهه )

   خب دیگه برم ادامه ی درسمو بخونم

   خیلیییییییییییییییییییییییییی دوستون دارم

   منتظر نظرای خوبتون هستم

   ماچ بابای ماچ

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۳٠ ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ توسط هلیا و هلنا نظرات ()


هلنا و امتحانات

 

   سلاممممممممممممم به همه ی دوستای گلم قلب

   تعجب نکنین پست این دفعم مربوط میشه به امتحانای ترمم

   وااااااااای اگه بدونید چقد استرس دارم استرس

   همش تو فکر اینم که نکنه امتحانامو بد بدم؟؟؟ گریه

   از شنبه 10 دی امتحانام شروع میشه تا 28 دی.

   بچه ها تو رو خدا واسم دعا کنید . . .

   تا 28 شاید دیگه نتونم بیام اپ کنم ولی حتما میام و نظراتتون

   رو میخونم البته این امکان هم وجود داره که یه دفعه به

   سرم بزنه و بیام اپ کنم اخه نمیتونم از دوستای گلی مثل

   شما دل بکنم خدایی سختهههههههههههههههه چشمک

   راستی پیشاپیش کریسمس رو به همتون تبریک میگم هورا

   خب دیگه من برم . . .

   نظر یادتون نره . . .

   بابای قلب ماچ

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۸ ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ توسط هلیا و هلنا نظرات ()


لیوان را زمین بگذار

 

 استادی در شروع کلاس درس لیوانی پر از اب

 به دست گرفت.ان را بالا گرفت که همه ببینند.

 از شاگردان پرسید:به نظر شما وزن این لیوان

 چقدر است؟؟؟؟؟؟

 شاگردان جواب دادند:50 گرم,100 گرم ,...

 استاد گفت:من هم بدون وزن کردن نمی دانم

 دقیقا وزنش چقدر است,اما سوال من این است:

 اگر من این لیوان اب را چند دقیقه همین طور

 نگه دارم چه اتفاقی خواهد افتاد؟؟؟؟؟؟

 شاگردان گفتند:هیچ اتفاقی نمی افتد.

 استاد پرسید:خب اگر 1ساعت همین طور نگه

 دارم چه اتفاقی می افتد؟؟؟؟؟؟

 یکی از شاگردان گفت:دستتان کم کم دردمیگیرد.

 استادگفت:حق با توست.حالا اگر 1روز تمام ان

 را نگه دارم چه؟؟؟؟؟؟

 شاگرد دیگری گفت:جسارتا دستتان بی حس میشود

 عضلات به شدت تحت فشار قرار می گیرند وفلج

 می شوند ومطمئنا کارتان به بیمارستان خواهد

 کشید...

 همه شاگردان خندیدند...

 استاد گفت:خیلی خوب است.ولی ایا در این

 مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟؟؟؟؟؟

 شاگردان جواب دادند:نه

 استاد گفت:پس چه چیز باعث درد و فشارروی

 عضلات می شود؟در عوض چه باید بکنم؟

 شاگردان گیج شدند...

 یکی از انها گفت:لیوان را زمین بگذارید!!!

 استاد گفت:دقیقا مشکلات زندگی هم مثل همین

 است.اگر انها را چند دقیقه در ذهنتان نگه

 دارید اشکالی ندارد.اگر مدت طولانی تری به

 انها فکر کنید به درد خواهند امد.اگر بیشتر

 از ان نگهشان دارید فلجتان می کنند و دیگر

 قادر به انجام کاری نخواهید بود.

 فکر کردن به مشکلات زندگی مهم است اما

 مهم تر ان است که در پایان هر روز وپیش

 از خواب انها را زمین بگذارید.

 به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند...

 هر روز صبح سر حال و قوی  بیدار می شوید

 و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله وچالشی

 که برایتان پیش می اید برایید!!!

 دوست عزیز یادت باشد که لیوان اب را همین امروز زمین بگذار...

 زندگی همین است...

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٥ ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط هلیا و هلنا نظرات ()


مسافرت رفتن من وهلیا

 

    سلامی دوباره به همه ی دوستای گلقلب

    خوبید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    شرمنده که این اپمون دیر شد.اخه رفته بودیم مسافرت

    جای همتون خالی

    این چند روز تعطیلی عید قربان و عید غدیر مخ مامی

    و بابی ها رو زدیم ورفتیم مشهدنیشخند

    خیلی سخت بود ولی ما دوخی هارو که میشناسید

    یه تصمیم بگیریم تا اونو عملی نکنیم بی خیالش

    نمیشیم به خصوص اگه بحث مسافرت باشه که اون

    موقع امکان نداره از خیرش بگذریمقهقهه

    خلاصه بعد از کلی مظلوم نمایی واسه مامان باباها

    بالاخره راضی شدن که بریمهورا

    این چند شبی که مشهد بودیم من و هلیا کارمون

    شده بود متر کردن خیابونا.

    ظهر از خواب پا میشدیم و ناهار میخوردیم و بعدشم

    میرفتیم حرم و زیارت و بعدشم دور زدن وخرید...

    بعد از خرید برمیگشتیم هتل و تو لاوی یکم شیطنت

    می کردیم و دوباره شب با مامان و باباها بازاراوه

    مادرارو که میشناسین عشق خریدن و یه بازار خوب

    پیدا کنن محاله بشه برشون گردوند.

    جاتون خالی شب عید غدیر رفته بودیم پارک ملت و

    من وهلیا کلی مسخره بازی در اوردیم!

    هلیا به هر بچه کوچیکی که میرسید غیر قابل کنترل

    میشد و تا لپ اون بچه طفلی رو قرمز نمیکرد بیخیالش

    نمیشدمژه

    منم کارم شده بود حرص دادن هلیا

    این چند شب به قول خودش موهاشو سفید کردمشیطان

    وسایلشو قایم میکردم

    میترسوندمش

    از خواب بیدارش میکردم و . . .

    طفلی دلش لک زده بود واسه یه شب خواب درست

    وحسابی جمعه هم که برگشتیم من رفتم خونه 

    هلیاشون خوابیدم و اونجاهم کلی اتاقشو بهم ریختمقهقهه

    فک نکنید اون مظلوم بودا نه خیر از این خبرا نی اون 

    از من شر تره.من اینطوری اذیتش می کردم اونم 2برابر

    تو بازار تلافی می کردچشمک

    البته واسه من فرقی نداشت اخه اونجا کسی مارو 

    نمیشناخت . . .

    اینم دلیل دیر اپ کردن ما

    منتظر نظراتون هستیممممممممممممممممم

   ماچ  بای بای    قلب

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٩ ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ توسط هلیا و هلنا نظرات ()


بحث ما دوتا

 

 من و هلنا قرار گذاشتیم که ساعت 5

 بریم بیرون بعد از کلی تاخیر خانم تشربف

 اوردن  منتظر

 خلاصه اومد و رفتیم خرید و تا دلتون بخواد

 گشتیم.5 ساعت تو خیابونا میچرخیدیم

  و اخرشم هیچی پیدا نکردیم.  ناراحت

  هلیا:خوب چکار کنیم,کجا بریم؟

  بعداز کلی فکر کردن متفکر

  هلنا:بریم کافی شاب خوشمزه

  هلیا:اه تو چقدر میخوری؟کلافم کردیکلافه

  هلنا:چکار کنم خوب خسته شدماوه

  هلیا:کدوممون حساب کنیم؟

  هلنا:تو

  هلیا: تعجب چرا همیشه من باید تو رو

  مهمون کنم سوال

  هلنا:چون بزرگتری شیطان

  هلیا:حالا بیا و حرص نخور بخاطر چند ماه

  بزرگتری همیشه من باید جلو بیفتم؟

  نمیدونم این چه رسمیه که همیشه

  واسه این چیزا بزرگتر باید اول بره؟؟؟

  ولی واسه چیزای دیگه که به نفع کوچیکاست

  بزرگتر باید کوتاه بیاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  جمعه هم که رفتیم نمایش پول بلیط و کرایه

  رو هم من دادم ابرو

  ای کاش منم یه همچین بزرگتری داشتم ناراحت

  تا اتفاق و داستان بعدی خدا نگهداربامن حرف نزن

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱٧ ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ توسط هلیا و هلنا نظرات ()


من و تو (هلیا و هلنا)

 

      سلامممممممممممم

  ما 2 رفیقیم که تازه این وب رو ساختیم در واقع رفیق که

  نه مثل خواهریم مامیامونم مثل خواهرن لبخند دیگه چه جوری

  بگیم خودتون بگیرین که چقدر صمیمی هستیم.بنده که دارم

  اینو مینویسم هلیا هستم  نیشخندهلنای خنگولم کنارمهدلقک .

  دیگه باید به اینطور حرف زدنای ما عادت کنین.به قول مامیم

  ما 2 تا ادم بشو نیستیم شیطاندست خودمونم نیست واقعا نمیشه

   کاریش کرد اگه شما راه حلی دارین بگین سوال

   من دانشجویم و هلنا هم امسال کنکور داره.خدا کنه دانشگاه

   ازاد استان خودمون بیفته و بیاد پیش خودم.البته خودش که میگه

   امیر کبیر تهران قهقهه عمراااااااااااااااااااا

   کنار خودمی خواهر نیشخند.اینقدر دعا میکنم رتبت  . . . بشه.

   شما هم خیلی دعا کنینفرشته

   بگذریم ایشالا هر جا دوست داره قبول شه فقط یه مشکلی که

   هست بخواد از من دور بشه. . . گریه.

   تازه شوهرامونم قراره دوتا دوقلو باشن اگه شما 2 تا پسر سر به راه

   و حرف گوش کن و صبور که بتونه ما 2 تا رو تحمل کنه سراغ دارین

   بسم الله خجالت

   امیدواریم بتونیم دوستای خوبی تو نت پیدا کنیمبغل

  هلنا 3 تا فیلم ترسناک گرفته قراره با هم نگاه کنیم همه هم خوابناسترس

   بابای تااااااااااااااااااااااااااا اپ بعدیییییییییییییییییییییییییییییییییییی

 

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٤ ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ توسط هلیا و هلنا نظرات ()